کسی که همنفسش هست و همزبانش نیست!
جهان به جان من آنگونه سردمهری کرد
که دربهار و خزان، كارباجهانش نيست.
یادتان هست
یادتان هست شبی را که سفر می کردید
قول دادید و گفتید که بر می گردید
دست من را که گرفتید کمی جا خوردم
تازه فهمیدم و دیدم که شما هم سردید
حرف دل بود که در چشم شما یخ می زد
حرفهایی که به گفتار نمی آوردید
دوری از شخص شما باز عذابم می داد
و دلم خوش به همین بود که بر می گردید
یادتان هست که گفتم پس از این می میرم
منم و یک دل دیوانه و صدها تردید
با که قسمت بکنم این همه تنهایی را؟
دل من جای کسی نیست و تنها فردید
که به حجم غزل یخزده ام می گنجید
این شمایید که با من و دلم همدردید
سهمم از دوریتان چند غزل می دانم
که به اشعار نسنجیده ام عادت کردیداگه بفهمی این زنده موندن عمرش یک ماه بیشتر نیست .
اگه بدون مقدمه ترکت کنه .چه حالی بهتون دست میده؟...
وحالا شما دوستایه خوبم من همون حال رو دارم
من آرزوی سلامتی و روزهای خوب رو واسش دارم شما هم واسه من دعا کنید
از همتون معذرت میخوام که نمیتونم تا یه مدتی بیام ولی خواهش میکنم منو تنها نگذارید.
در اين تنهايي مطلق به دنبال تو مي گردم
تمام دلخوشيهايم خيال چشمهاي توست
همان عشق محال تو که از خود ميکند طردم
تمام لحظه هاي من پر از تکرار دلتنگيست
همان فصل شکوفايي ومن پائيز پر دردم
فقط يک فصل ديگر مانده تا فصل زوال من
زمستان هم نميفهمد که چه اندازه دلسردم
دوباره چشم مي دوزم به راهت تا که برگردي
سراپا سبز من،بي تو خزاني خسته و سردم
بدان،تنها دليل تنگدستي هاي امروزم!
اگرچه نيستي اما خيالت ميوزد هردم...
نگو بار گران بودیم و رفتیم
نگو نا مهربان بودیم و رفتیم
آخه اینها دلیل محکمی نیست
بگو با دیگران بودیم و رفتیم


